تبليغاتX
عطر سیب
عطر سیب

هی خط خطی میکنم

بالا ، پایین ،چپ ،راست

تا گم شود هر چه بوی تو از این کاغذ

سیاه سیاه میشود کاغذ

سیاه خطهای برای خالی شدن از تو

ولی ، ...

 این منم که با هر خط

بیشتر میشود  خط دوست داشتنم!!


ته نوشت : خیلی وقتها بهترین دلیل دوست داشتن همین صفحه های خط خطیه بیشماره!

|+| داود سلدوزی در پانزدهم شهریور 1388 |

دلم آشوبه از این اوضاع کشکی

ادمهای رنگی

قصه های لنگی

حرفهای منگی

صورتهای بنگی

زندگی جنگی

و از این همه اتفاقات گنگ کلنگی!!!


ته نوشت : منتظر کلاغ قصه ام که ببینم اخرش به کجا میرسه !

|+| داود سلدوزی در دوازدهم مرداد 1388 |

در سرگردانی این همه حرف برای گفتن

گیج ترین منم

که حتی حرفهایم را گم کرده ام

من !!

در به در دنبال حرفی هستم

برای گفتن

برای خالی شدن

برای زندگی

من بی حرف ترین تشنه حرف شده ام !


 ته نوشت : فکر میکردم بعد این همه وقت اولین نوشته ام وقتی میخوام بنویسم پر باشه از هوای تازه از رنگ زندگی از هر چیزی که خط به خطش  حس رهایی باشه ولی انگار این روزها هوا اینقد ابری ابریه که حتی نمیشه سبز بود سبز ریشه زد و سبز نوشت ...

نمیدونم این حنجره های خشکیده از این همه فریاد یا این همه مشت گره کرده یا این دو انگشت هفت شکل ، که شده شکل یکی شدنمون اخرش چی میشه ولی اینو خوب میدونم که همیشه درست وقتی اتفاق میافته که فکرشو نمیکنی.

|+| داود سلدوزی در بیست و هفتم تیر 1388 |

تک دلخوشیم

در اصطکاک این روزمرگیهای مداوم

فقط لبخند توست

بانو

تنها سهمی که من از این دنیا میخواهم

|+| داود سلدوزی در شانزدهم اردیبهشت 1387 |

در نزدیکی من دور شدی از من

و درست افتادی در جایی ازقلبم

که هنوز

در جغرافیای دلم

نمیدانم

نزدیکترین دوری به من

یا دورترین نزدیک

 

 

 

ته نوشت : دوری و نزدیکی هم شاید مهم نباشد ،وقتی که بودنی نباشد ...

|+| داود سلدوزی در شانزدهم اردیبهشت 1387 |

صبح را ميدزدي

و من مسافر شب ميشوم

شبگرد كوچه هاي بي ستاره ...

و چه دلگير است

اين آسمان

بي ماهِ صورت تو

 

ته نوشت : آبی بزن بر این همه خاطرات خاک گرفته ات ...اين كوچه هاي خيس همه از خشكي نبودنت توست... افسوس ...


|+| داود سلدوزی در هجدهم اسفند 1386 |

چشم گذاشتم برای پیدا کردنت

وتو رفتی برای همیشه قایم شدنت

ولی من هنوز میشمارم با چشمان بسته ام

یک و یک، دو و دو...

دل چشمانم طاقت ندیدنت را ندارد...

 

ته نوشت :امشب گریه نمیکنم که شاید چشمهایم بگوید از همه چیز برای چشمهای در قاب عکس زل زده به من ... امشب گریه نمیکنم... میبینی؟؟؟

|+| داود سلدوزی در هجدهم بهمن 1386 |

همه جا سفید ،

برف باریده          

راه میروم تمام راه را

و سوت میزنم برای غریبی ِ جاپاهایی که

فقط مال من است

 

ته نوشت : دلم گرفته ... و بدتر میشود حال دلم وقتی با حرفم نمیشه حرف دل گفت ...

|+| داود سلدوزی در بیست و ششم دی 1386 |

تمام عشقم اين بود

كه همه شب نخوابم

كه حتي زودتر از صبح

بخندم به بيداري چشمانت

كه شايد اول وقت

همه چيز را بگويم به چشمان خواب مانده ات...

 

  ته نوشت  :  هوا سرد است ولي دل من از سرما نيست كه اينچنين جمع شده ،  چشمهايت را گم كرده ام ... و هواي بين ما همچنان سرد سرد است ...

|+| داود سلدوزی در نهم آذر 1386 |

ديدمت
گاهي سبز
گاهی ابي
ولي تو كبود بودي
كبود كبود
و من
كور رنگي ات را گرفته بودم
بي انكه بدانم...

 

ته نوشت :

و بعضي وقتها همين سوء تفاهم ساده ميشود چيزي به نام عشق ... و يك روز تمام حست لگد كوب ميشود  زير چشمي كه مال تو نيست .. 

|+| داود سلدوزی در یکم مهر 1386 |

همسایه افتاب بودی

من الوده به خواستنت

و با هرچه مداد نوشتمت سفید

تیره تر شدی

نقطه ی کور

ورق های زندگی ...

تیره ترین سایه وجودم

 

ته نوشت :

اصلا عجیب نبود!! هیچی  به هیچی نمیامد مثل دل من به دست تو ، چشم من به قلب تو ،در تو به تخته من ..و دوست داشتن من به تو ... اصلا عجیب نبود !!!

|+| داود سلدوزی در نهم شهریور 1386 |

مي دانم

پيدايم نميكني ديگر

تويي كه گمشدي از زندگيم...

و سودی ندارد

هر چه قدر که

فریاد بزنم

چشم دريده

تازه اهلي نگاهت شده بودم

...

 

 

 

ته نوشت :

با نبودنت به هيچ جاي زمين برنخورد ، صداي گنجشكي خاموش نشد ، ستاره اي بي نورنشد وخيلي چيزها كه من خيال ميكردم ميشود و...

فقط ديوانه اي متولد شد كه هر شب زل ميزند به سقف تا شايد نم نگيرد جاي پاهات روي اين همه كاغذ وخاطره ...

 

 

خارج از نوشت :

كامران لطف كرده و من دعوت به يه بازي كرده با اين عنوان

"فرض بگیر اسپیلبرگ عزیز دنبال یه سوژه است برا فیلم جدیدش.همه دنیارو هم گشته و سر آخر رسیده به تو.تو باس چار تا اتفاقی که دوس داری تو فیلمه باشن رو بگی بهش و چارتا اتفاقی که دوس نداری باشه.(یه جورایی همون خاطره بازیه با یه ورژن جدید).بعدِ جریان اتفاقا یه نموره هم از ذات پلیدت رو میذاری کف دست استاد عزیز تا بفهمه جونور فیلمش کیه.سر آخرم یکی از این بازیگرارو انتخاب میکنی برای ایفای نقش پر ملاتت."

خيلي خواستم بنويسم ولي عادت ندارم چيزيرو كه حسم هستش ويرايش كنم اين فيلمنامه هم كلي ويرايش ميخواست و نشد كه بشه ...

اما تو فيلما خيلي " سينما پاراتيزرو"‌دوست دارم

حالا هم به رسم اين بازي از ساسو شا كه عشق بازي داره ، از دختري در اینه زمان و افسانه كه جستجويت انسانيتش اين روزا خيلي طول كشيده و داش علي گلم كه دعوت ميكنم كه بیان تو بازي شركت كنن.

|+| داود سلدوزی در بیست و پنجم مرداد 1386 |

از شیر مرغ تا جون ادمیزاد

همه چیز میخرند و میفروشند              

و در این اشفته بازار سیاه

چند فروختی دستهایت را

 دستفروش....

 

ته نوشت :

دستهایت را دوست میداشتم ...

|+| داود سلدوزی در بیست و دوم تیر 1386 |

من در چشم هایت نفس مکیشیدم

ولی سنگینی خواب چشمان تو بیدار شد

تو  جاده های رفتن را مسافر شدی

ومن خیس تنهایی

هنوز پی ستاره ای از نگاهت شبها را سحر میکنم...

 چه سخت بالا میاید این روزها

 شبه نفسهای من...

 

 

ته نوشت :

خودم را پهن کرده ام زیر افتاب تا شاید بخشکاند نم خاطرات تو را از من ...

|+| داود سلدوزی در هفدهم تیر 1386 |

دلم را لایروبی میکنم

تا دیگر رسوخ نکند

 یاد تو

در رگهایی که خالی از تو

رنگ زندگی ندارد ...

 

ته نوشت :

میشود زنده بود و زندگی نکرد مثل این روزهای یخی من

|+| داود سلدوزی در هشتم تیر 1386 |

بی تو و این همه دیوار

ومنی که دلخوشم به پنجره ای از خیال تو

که مهمان کند مرا به جرعه ای از زندگی

اه ..

که بی توام و تشنه تو

و باورم شده که

من مبتلا به توام....

 

ته نوشت : انگار چیزی محکم جلوی حرکت این عقربه های ساعتو گرفته، وچه قدر دیر، دیر میشود  این روزها ..

میگفت به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد ...

ولی به قول عمو صالح باید به چشمانم بیاموزم که هر کس ارزش گریه کردن نداره ...

|+| داود سلدوزی در یکم تیر 1386 |

برای فتح دو کلمه از تو

تمام واژه ها را به زنجیر کشیدم

چه راه ها که نرفتم

برای داشتن چیزی از تو به نام

دل

رفتم حتی تا چیدن ستاره

تا بوسه بر لب دریا

تا ابی ابی

ولی آه ...

چه سخت دویدم برای تو و چه اسان گفتی

ببخشید این دل برای تو نبود!!!!

و رفتی...

به همین سادگی ...

 

ته نوشت :  

میگوید که هر چیز تاریخی دارد ... ولی دماغش چیز دیگری میگوید ...

 

|+| داود سلدوزی در پانزدهم خرداد 1386 |

تو ميدانستي كه بي گرمي نگاهت نفسم بند خاك است

ولي بادها كه نميدانستند

نبضم بی تو دیگر نمیزند

چه باد سردي ميايد ...

گرمي چشمت را باد گرفت

دنياي من را خاموشي ...

 

ديگر اناري نماند براي دانه دانه كردن

ومن ماندم و این دل که با اين دانه اخرچه كنم ...

|+| داود سلدوزی در بیست و هفتم اردیبهشت 1386 |

پرنده

شلیک

سقوط

رهایی

|+| داود سلدوزی در بیست و ششم فروردین 1386 |

دیشب امدی

و من چشمم لای خواب دیشب جا ماند

وچه شوقی کرده دلم

وقتی روی جا نماز نمدارم

تو را دید

سبز شد سبز دلم

و تا طلوع

تو را گفتم

با اخرین دکمه که  به پیراهن اسمان دوخته شده بود

باز هم نگاهم کن

میخواهم سبز سبز شوم

وبرایت شعر اول وقت بگویم

و تا ته اینه برایت انار دانه دانه کنم...

 

دوستت دارم ستاره سبز من...

*-:

|+| داود سلدوزی در بیستم فروردین 1386 |