|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
شهریور 1388
مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 جستجو
پیوندها
فکر نکن اروم نشستم
مهـــــدیـه لـــطـــیفـی طعــم گس خــورشیـد روی ماه خـدا را ببوس ســـاســــــوشــــــــا در جستجوي انسانيت راه روشن قــــــاصدک شكـــــــلات تـــــلـــخ افســــانـه در آیـــنـــه هم سطر هم سپیــد جایی حوالی سکـوت ســوسن جعــفــــری تـــــوت فـــــــرنــــگی محمد مهدی نجفـی انجمن ادبی وصـــال هـــميــشه بــــاراني دل تـنـــگ بــــــانـــــو ســـــطــــــر گـــــريـه پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
عطر سیب
هی خط خطی میکنم بالا ، پایین ،چپ ،راست تا گم شود هر چه بوی تو از این کاغذ سیاه سیاه میشود کاغذ سیاه خطهای برای خالی شدن از تو ولی ، ... این منم که با هر خط بیشتر میشود خط دوست داشتنم!! ته نوشت : خیلی وقتها بهترین دلیل دوست داشتن همین صفحه های خط خطیه بیشماره! |+| داود سلدوزی در پانزدهم شهریور 1388
دلم آشوبه از این اوضاع کشکی ادمهای رنگی قصه های لنگی حرفهای منگی صورتهای بنگی زندگی جنگی و از این همه اتفاقات گنگ کلنگی!!!ته نوشت : منتظر کلاغ قصه ام که ببینم اخرش به کجا میرسه ! |+| داود سلدوزی در دوازدهم مرداد 1388
در سرگردانی این همه حرف برای گفتن گیج ترین منم که حتی حرفهایم را گم کرده ام من !! در به در دنبال حرفی هستم برای گفتن برای خالی شدن برای زندگی من بی حرف ترین تشنه حرف شده ام ! ته نوشت : فکر میکردم بعد این همه وقت اولین نوشته ام وقتی میخوام بنویسم پر باشه از هوای تازه از رنگ زندگی از هر چیزی که خط به خطش حس رهایی باشه ولی انگار این روزها هوا اینقد ابری ابریه که حتی نمیشه سبز بود سبز ریشه زد و سبز نوشت ... نمیدونم این حنجره های خشکیده از این همه فریاد یا این همه مشت گره کرده یا این دو انگشت هفت شکل ، که شده شکل یکی شدنمون اخرش چی میشه ولی اینو خوب میدونم که همیشه درست وقتی اتفاق میافته که فکرشو نمیکنی. |+| داود سلدوزی در بیست و هفتم تیر 1388
تک دلخوشیم در اصطکاک این روزمرگیهای مداوم فقط لبخند توست بانو تنها سهمی که من از این دنیا میخواهم |+| داود سلدوزی در شانزدهم اردیبهشت 1387
در نزدیکی من دور شدی از من و درست افتادی در جایی ازقلبم که هنوز در جغرافیای دلم نمیدانم نزدیکترین دوری به من ته نوشت : دوری و نزدیکی هم شاید مهم نباشد ،وقتی که بودنی نباشد ... |+| داود سلدوزی در شانزدهم اردیبهشت 1387
صبح را ميدزدي و من مسافر شب ميشوم شبگرد كوچه هاي بي ستاره ... و چه دلگير است اين آسمان بي ماهِ صورت تو
ته نوشت : آبی بزن بر این همه خاطرات خاک گرفته ات ...اين كوچه هاي خيس همه از خشكي نبودنت توست... افسوس ... |+| داود سلدوزی در هجدهم اسفند 1386
چشم گذاشتم برای پیدا کردنت وتو رفتی برای همیشه قایم شدنت ولی من هنوز میشمارم با چشمان بسته ام یک و یک، دو و دو... دل چشمانم طاقت ندیدنت را ندارد...
ته نوشت :امشب گریه نمیکنم که شاید چشمهایم بگوید از همه چیز برای چشمهای در قاب عکس زل زده به من ... امشب گریه نمیکنم... میبینی؟؟؟ |+| داود سلدوزی در هجدهم بهمن 1386
همه جا سفید ، برف باریده راه میروم تمام راه را و سوت میزنم برای غریبی ِ جاپاهایی که فقط مال من است
ته نوشت : دلم گرفته ... و بدتر میشود حال دلم وقتی با حرفم نمیشه حرف دل گفت ... |+| داود سلدوزی در بیست و ششم دی 1386
تمام عشقم اين بود كه همه شب نخوابم كه حتي زودتر از صبح بخندم به بيداري چشمانت كه شايد اول وقت همه چيز را بگويم به چشمان خواب مانده ات...
ته نوشت : هوا سرد است ولي دل من از سرما نيست كه اينچنين جمع شده ، چشمهايت را گم كرده ام ... و هواي بين ما همچنان سرد سرد است ... |+| داود سلدوزی در نهم آذر 1386
ديدمت
گاهي سبز گاهی ابي ولي تو كبود بودي كبود كبود و من كور رنگي ات را گرفته بودم بي انكه بدانم...
ته نوشت : و بعضي وقتها همين سوء تفاهم ساده ميشود چيزي به نام عشق ... و يك روز تمام حست لگد كوب ميشود زير چشمي كه مال تو نيست .. |+| داود سلدوزی در یکم مهر 1386
همسایه افتاب بودی من الوده به خواستنت و با هرچه مداد نوشتمت سفید تیره تر شدی نقطه ی کور ورق های زندگی ... تیره ترین سایه وجودم
ته نوشت : اصلا عجیب نبود!! هیچی به هیچی نمیامد مثل دل من به دست تو ، چشم من به قلب تو ،در تو به تخته من ..و دوست داشتن من به تو ... اصلا عجیب نبود !!! |+| داود سلدوزی در نهم شهریور 1386
مي دانم پيدايم نميكني ديگر تويي كه گمشدي از زندگيم... و سودی ندارد هر چه قدر که فریاد بزنم چشم دريده تازه اهلي نگاهت شده بودم ... ته نوشت : با نبودنت به هيچ جاي زمين برنخورد ، صداي گنجشكي خاموش نشد ، ستاره اي بي نورنشد وخيلي چيزها كه من خيال ميكردم ميشود و... فقط ديوانه اي متولد شد كه هر شب زل ميزند به سقف تا شايد نم نگيرد جاي پاهات روي اين همه كاغذ وخاطره ... خارج از نوشت : كامران لطف كرده و من دعوت به يه بازي كرده با اين عنوان "فرض بگیر اسپیلبرگ عزیز دنبال یه سوژه است برا فیلم جدیدش.همه دنیارو هم گشته و سر آخر رسیده به تو.تو باس چار تا اتفاقی که دوس داری تو فیلمه باشن رو بگی بهش و چارتا اتفاقی که دوس نداری باشه.(یه جورایی همون خاطره بازیه با یه ورژن جدید).بعدِ جریان اتفاقا یه نموره هم از ذات پلیدت رو میذاری کف دست استاد عزیز تا بفهمه جونور فیلمش کیه.سر آخرم یکی از این بازیگرارو انتخاب میکنی برای ایفای نقش پر ملاتت." خيلي خواستم بنويسم ولي عادت ندارم چيزيرو كه حسم هستش ويرايش كنم اين فيلمنامه هم كلي ويرايش ميخواست و نشد كه بشه ... اما تو فيلما خيلي " سينما پاراتيزرو"دوست دارم حالا هم به رسم اين بازي از ساسو شا كه عشق بازي داره ، از دختري در اینه زمان و افسانه كه جستجويت انسانيتش اين روزا خيلي طول كشيده و داش علي گلم كه دعوت ميكنم كه بیان تو بازي شركت كنن. |+| داود سلدوزی در بیست و پنجم مرداد 1386
از شیر مرغ تا جون ادمیزاد همه چیز میخرند و میفروشند و در این اشفته بازار سیاه چند فروختی دستهایت را دستفروش....
ته نوشت : دستهایت را دوست میداشتم ... |+| داود سلدوزی در بیست و دوم تیر 1386
من در چشم هایت نفس مکیشیدم ولی سنگینی خواب چشمان تو بیدار شد تو جاده های رفتن را مسافر شدی ومن خیس تنهایی هنوز پی ستاره ای از نگاهت شبها را سحر میکنم... چه سخت بالا میاید این روزها شبه نفسهای من... |+| داود سلدوزی در هفدهم تیر 1386
دلم را لایروبی میکنم
تا دیگر رسوخ نکند یاد تو در رگهایی که خالی از تو رنگ زندگی ندارد ...
ته نوشت : میشود زنده بود و زندگی نکرد مثل این روزهای یخی من |+| داود سلدوزی در هشتم تیر 1386
بی تو و این همه دیوار
ومنی که دلخوشم به پنجره ای از خیال تو که مهمان کند مرا به جرعه ای از زندگی اه .. که بی توام و تشنه تو و باورم شده که من مبتلا به توام....
ته نوشت : انگار چیزی محکم جلوی حرکت این عقربه های ساعتو گرفته، وچه قدر دیر، دیر میشود این روزها .. میگفت به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد ... ولی به قول عمو صالح باید به چشمانم بیاموزم که هر کس ارزش گریه کردن نداره ... |+| داود سلدوزی در یکم تیر 1386
برای فتح دو کلمه از تو
تمام واژه ها را به زنجیر کشیدم چه راه ها که نرفتم برای داشتن چیزی از تو به نام دل رفتم حتی تا چیدن ستاره تا بوسه بر لب دریا تا ابی ابی ولی آه ... چه سخت دویدم برای تو و چه اسان گفتی ببخشید این دل برای تو نبود!!!! و رفتی... به همین سادگی ...
ته نوشت : میگوید که هر چیز تاریخی دارد ... ولی دماغش چیز دیگری میگوید ...
|+| داود سلدوزی در پانزدهم خرداد 1386
تو ميدانستي كه بي گرمي نگاهت نفسم بند خاك است ولي بادها كه نميدانستند نبضم بی تو دیگر نمیزند چه باد سردي ميايد ... گرمي چشمت را باد گرفت دنياي من را خاموشي ... ديگر اناري نماند براي دانه دانه كردن ومن ماندم و این دل که با اين دانه اخرچه كنم ... |+| داود سلدوزی در بیست و هفتم اردیبهشت 1386
پرنده
شلیک سقوط رهایی |+| داود سلدوزی در بیست و ششم فروردین 1386
دیشب امدی
و من چشمم لای خواب دیشب جا ماند وچه شوقی کرده دلم وقتی روی جا نماز نمدارم تو را دید سبز شد سبز دلم و تا طلوع تو را گفتم با اخرین دکمه که به پیراهن اسمان دوخته شده بود باز هم نگاهم کن میخواهم سبز سبز شوم وبرایت شعر اول وقت بگویم و تا ته اینه برایت انار دانه دانه کنم...
دوستت دارم ستاره سبز من... *-: |+| داود سلدوزی در بیستم فروردین 1386
|